{...اگه تنهایی بیا تو...}
{...اگه تنهایی بیا تو...}
دوشنبه ۲۳ خرداد۱۳۹۰


بنامش باشد برایش

لطفا نظر خصوصی ندهید

ممنونم

 

این آهنگ و تمامی دست نوشته هایم

تقدیم به آنکه در سخت ترین و بدترین زمان زندگیم تنهام نگذاشت

تقدیم به یگانه عشقم

شیدا


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 1:51 با دستان : تنهاترین
یکشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۱
...و اما عشق...

علی ساعت ۸ از خواب بیدار شد. نمیخواست از تخت بیرون بیاد اما با بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد.باز این بغض یک ساله داشت گلشو میفشرد.

نگاهی به آرزو انداخت هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده کنه بعد از آماده کردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بیدار کنه با صدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده.بعد از بیدار کردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتی بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. علی نگاهی به سر تا پای آرزو انداخت وای که چقدر زیبا بود.علی خوشحال بود که زنی مثل آرزو داره.


بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام کارها رو خودم انجام میدم آرزو لبخندی زد علی عاشق لبخند آرزو بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتراز این از لبخند آرزو لذت ببره.

علی از آرزو پرسید نهار چی دوست داری برات بپذم .بعد درحالی که می خندید گفت این که پرسیدن نداره تو عاشق قرمه سبزی هستی. علی مقدمات نهار رو آماده کرد بعد اونهارو روی اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.

علی رفت و کنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز می خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشای سریال محبوبشان.بعد از تمام شدن فیلم تازه یادش افتاد که نهار بار گذاشته ولی هنگامی به آشپزخونه رسید که همه چی سوخته بود.

علی درحالی که لبخند میزد گفت مثل اینکه امروز باید غذای فرنگی بخوریم .بعد رفت وسفارش دو پیتزا داد. بعد از خورن پیتزاها به آرزو گفت امروز میخوام بریم بیرون .می ریم پارک جنگلی همون جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم باز یه لبخند از آرزو وباز بغضی که گلوی علی رو می فشرد.

نزدیکیهای بعد از ظهر علی به آرزو گفت آماده شو بریم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمین موقع رعد و برق زد علی زود رفت کنار پنچره بله داشت بارون می اومد. علی لبخند زنان به آرزو گفت مثل اینکه امروز روز ما نیست ولی من نمی ذارم روزمون خراب بشه. میدونست که آرزو از بارون خوشش میاد به همین خاطر هر دو به حیاط رفتند و مدتی زیر بارون باهم قدم زدند وقتی به خونه اومدند سر تا پا خیس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض کنند.

علی و آرزو وارد حال شدند وروی مبل نشستند. علی با خودش گفت وای که چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسید چقدر منو دوست داری وباز یه لبخند از آرزو وباز بغضی که داشت علی رو می کشت.علی به آرزو گفت من خوشبخت ترین مرد دنیام که زنی مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علی.

آره علی و آرزو دیوانه وار همدیگر رو دوست داشتند. اونها از نوجوانی با هم دوست بودند ورفته رفته این دوستی تبدیل شد به یه عشق پاک.

علی همچنان داشت با همسرش صحبت می کرد که زنگ در زده شد مادرش بود. علی از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش می امد وعلی رو ناراحتر از روز قبل می کرد می رفت.

مادرش باز بعد ازگفتن حرفهای تکراری که من پیرم مریضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم میشناسیش که همسایمونو میگم میخواستم ببینم حرف آخرشون چیه علی جواب اونها مثبته مهتاب میتونه توروخوشبخت…..

علی فریاد زنان حرف مادرش رو قطع کرد وگفت: ولم کن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز می ری خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.

مادرش با گریه گفت: چرا نمی خوای باور کنی آرزو مرده و دیگه هم زنده نمی شه. اون رفته وبا این کارهای تو بر نمی گرده تو باید سر سامون بگیری.

آره آرزو یکسال بود که مرده بود در یک تصادف.اون یکسال پیش رفته بود. ولی اون در مغز و قلب و خیالات و ررویاهای علی زنده بود و علی نمی خواست از این رویا بیرون بیاد علی هر روز و هر ساعت در خیالاتش با آرزو زندگی می کرد.

باز این بغض لعنتی داشت علی رو خفه می کرد.

 


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 16:40 با دستان : تنهاترین
دوشنبه ۲۶ دی۱۳۹۰
:::...حرف دل...:::

 چه کسی حرف مرا می فهمد؟

 چه کسی درد مرا می داند؟

در پس پرده ی اشک چشمم

چه کسی راز مرا می خواند؟

چه کسی واژه ی تنهایی را

در دل غمزده ام می بیند؟

با سر انگشت محبت چه کسی

قطره ی اشک مرا می چیند

سال ها غیر خداوند بزرگ

هیچ کس از غمم اگاه نبود

توشه ی زندگیم در همه عمر

جز غم و غصه ی جان کاه نبود

مرگ یک روز و یا یک شب سرد

چشم غمگین مرا می بندد

شاید آنجا پس از این رنج و عذاب

سردی گور به رویم خندد


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 23:44 با دستان : تنهاترین
شنبه ۲۴ دی۱۳۹۰


shadi


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 17:3 با دستان : تنهاترین
پنجشنبه ۱ دی۱۳۹۰
برای دلم...


خنده برلب میزنم تاکس نداند درد من

ورنه این دنیا که ما دیدیم،

خندیدن نداشت


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 17:21 با دستان : تنهاترین
یکشنبه ۲۷ آذر۱۳۹۰
برای دلم...

چه حـــــــــــالي دارم اين روزا... !!!
 

نه آرومـــــــــم نه آشوبـــــــــــــــــــــــم ...!!!


به حالـــــــــــم اعتباري نيست ...

نمیدانم خدایا ...که آیا واقعا خوبم؟؟؟...


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 2:40 با دستان : تنهاترین
شنبه ۲۸ آبان۱۳۹۰
:::...برای شیدا جونم...:::

در اين جهان هستي هيچ تکيه گاهي امن تر و بهتر از تو براي من وجود ندارد .
 
  تمام مشکلات را زمان هم آغوش شدن با تو از ياد ميبرم ..

  زيرا زندگي من تو هستي  و انگيزه آن نيز باز تو هستي ..


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 23:56 با دستان : تنهاترین
جمعه ۲۰ آبان۱۳۹۰
:::...نهایت ابراز عشق...:::...برای نفسم شیدا...:::

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 0:12 با دستان : تنهاترین
یکشنبه ۸ آبان۱۳۹۰
:::...تقدیم به عشقم شیدا...:::

دل خوشم با غزلی تازه ، همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم ، کافی ست


قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو


گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست


گله ای نیست ، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست


آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست


من همین قدر که با حال و هوایت - گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست


فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا ، خوبترینم! کافی ست


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 1:18 با دستان : تنهاترین
یکشنبه ۱ آبان۱۳۹۰
:::...برای شادی...:::

یه شب خوب تو آسمون...

یه ستاره چشمک زنون خندید و گفت:

کنارتم تا آخرش تا پای جون!

ستاره قشنگی بود آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون

ابره اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون

حالا شبا به یاد اون زل میزنم به آسمون

دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون

تو رفتی و از خودتم

نذاشتی حتی یه نشون...

ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 23:58 با دستان : تنهاترین
جمعه ۲۹ مهر۱۳۹۰
:::...برای نفسم شیدا...:::

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 0:3 با دستان : تنهاترین
چهارشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۰
:::...شیدام خیلی دوستت دارم...:::

یک شــــبی مجنون نمـازش را شکست

بـــی وضو در کوچـــه ی لیلــی نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فــــــارغ از جام الستــــش کــرده بـــــود

گفـــــت : یارب از چــه خوارم کرده ای ؟

بــــــر صلیب عشـــــق دارم کــــرده ای؟

خستــــه ام زین عشـق ، دل خونم نکن

من کــه مجنونــــم ، مجنون تــــر نکــــن

مــــرد این بازیچـه دیگر نیستــــــــم

این تـــــو و لیلی تـــــو ، من نیستـــــــم

گفـــــت : ای دیوانـــــه لیلایت منـــــــــم

در رگـــــت پیـــدا و پنهــــــانت منـــــــــم

سالهـــــــا با جور لیلـــــی ساختـــــــی

مـــــن کنــــــارت بــــودم و نشناختـــــی...


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 0:4 با دستان : تنهاترین
چهارشنبه ۱۳ مهر۱۳۹۰
...:::بدون شرح:::...

پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش شيرني را به سمت تلفن هل داد.

بر روي کارتن رفت تا دستش به دکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن

شماره اي هفت رقمي. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.

پسرک پرسيد، خانم، مي توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من

بسپاريد؟ زن پاسخ داد، کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد. پسرک

گفت:"خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او مي گيرد انجام خواهم داد".

جوابش گفت که از کار اين فرد کاملا راضي است. پسرک بيشت زن در ر اصرار کرد و

پيشنهاد داد،" خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي کنم،

در اين صورت شما در يکشنبه زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا

زن پاسخش منفي بود". پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را

گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و

گفت: "پسر...از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر اينکه روحيه خاص و خوبي داري

دوست دارم کاري بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم

عملکردم رو مي سنجيدم*، من همون کسي هستم که براي اين خانوم کار مي

کنه...

 

(از طرف آبجی سحر)


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 2:31 با دستان : تنهاترین
چهارشنبه ۶ مهر۱۳۹۰
...:::بدون شرح:::...

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند

که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است

به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند

و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند

اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند

چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد

و دست از تلاش برداشت.سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.

هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد

او مصمم تر می شد .تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد

وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. 

در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 0:34 با دستان : تنهاترین
چهارشنبه ۶ مهر۱۳۹۰
...:::بدون شرح:::...

پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي

و گرنه

 پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 0:13 با دستان : تنهاترین
دوشنبه ۴ مهر۱۳۹۰
:::...شیدام خیلی دوستت دارم...:::

من دل به كسی جز تو به آسان ندهم

چيزی كه گران خريدم ارزان ندهم

 

صدجان بدهم در آرزوی دل خويش

وآن دل كه تو را خواست به صدجان ندهم


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 23:33 با دستان : تنهاترین
دوشنبه ۴ مهر۱۳۹۰
:::...برای نفسم شیدا...:::

لحظه ي ديدار نزديك است

باز من، ديوانه ام  مستم

باز مي لرزد دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي!  نخراشي به عقلت گونه ام را تيغ

آي!    نپريشي صفاي زلفكم را دست

آبرويم را نريزي دل

اي نخورده مست

لحظه ي ديدار نزديك است.


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 23:22 با دستان : تنهاترین
چهارشنبه ۳۰ شهریور۱۳۹۰
...:::بدون شرح:::...

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم

و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم

واگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمی کرد

و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 23:26 با دستان : تنهاترین
یکشنبه ۲۰ شهریور۱۳۹۰
:::...تقدیم به عشقم شیدا...:::

همیشه دوستت دارم

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 23:26 با دستان : تنهاترین
دوشنبه ۱۴ شهریور۱۳۹۰
:::...تقدیم به عشقم شیدا...:::

گنجشک با خدا قهر بود…….

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار

به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت

و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم،

آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها

که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …


ادامه عشق

لينک عاشقانه | نوشته شده در ساعت 15:18 با دستان : تنهاترین

RSS